تبليغاتX
ارزوهای بر بادرفته

ارزوهای بر بادرفته

دلنوشته های یک مهاجر

چه سلامي ؟! چه نگاهي ! وقتي شانه هايت مدت هاست

 به علامت نميدانم بالاست و انگار حالا حالا هم

                                       خيال پايين آمدن ندارد.

چه تابستاني ؟! وقتي يك عالمه از برگ ها هنوز پايين نيامده

 به خاطرش خودكشي كرده اند.

چه گرمايي ؟! وقتي ديگر مه آه من ، يخ دستانت را

حتي تكان هم نميدهد.

چه بهانه اي ؟! وقتي تمام بهانه ها را گرفته اي

 وديگر گرفتنش از نگرفتنش برايت سخت تر است.

چه حرفي ؟! وقتي تمام حرفها را زده، تصميم رفتنت را 

 روي ديوار هر كوچه پس كوچه اي نوشتي و من فقط خواندم.

چه سيبي ؟! وقتي سرخ را زير سؤال كم رنگ ماندن و نماندنت

كشتي.

چه تولدي ؟! وقتي تمام شمع هاي دنيا را زير دين ناز سوسوي

 چشمانت سوزاندي .

چه بخششي ؟! وقتي ديگر چيزي ، حتي لحظه اي درنگ نيست 

كه كسي به توهديه نكرده باشد.

چه دوست داشتني ؟! وقتي به تعداد حروف دوست داشتن هم

 دوستم ندار ي.

چه نامه اي ؟! وقتي نخوانده تك تكشان را مثل سبزه هاي هفت

 سين سنت هايمان به آب روان مي سپاري ....

شايد آن سوي رود نمي دانم كجا ، كسي با خواندن خطي از آن به

زندگي باز گردد.

اين دفعه جوري نوشتم كه نداني خط كيست و

آنوقت كه تمامش را خواند ي

        يكبار هم كار تو مثل كار ما ، از كار گذشته باشد.

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت9:15توسط حسین | |

با یاد و نام خداوند بزرگ و منان جمله ام رو شروع می کنم

تا با ذکر نام هستی دلها بهتر بتوانم جملات خود را بر روی خط های افقی این دفتر هک کنم

من نه نویسنده هستم و نه شاعرکه بتوانم کلمات رو به بازی بگیرم

من فقط یک انسان ساده هستم ساده تر از اونچه که فکرش و کنی

من فقط گوشه ای از احساسات ساده ام رو برای شما دوستان عزیز و گرامی می نویسم

البته من نزدیک به یک ساله که هیچ دلنوشه ای رو ننوشته ام

دفتر و خودکارم رو از تویه کشویه کمدم بیرون کشیدم تا دوباره در مورد احساسات پاک و عاشقانه ام بنویسم

احساساتی که می دونم هیچ گاه به واقعیت نخواهد پیوست و فقط در حد یک رویا و نوشته باقی خواهد ماند

که بعد ها یاداوری برای قلب خسته ام خواهد بود

خدایا

صدهزار مرتبه شکر تو خیلی بزرگ و بی کران هستی

درسته که من از احساسات عاشقانه ام فقط تلخی اون رو چشیده ام ولی این دلیل ان نیست که من از عشقی همچو تو غافل شوم

اری من من این بار می خواهم عاشق تو باشم

چون این رو خوب فهمیدام که تنها تو هستی که هیچ دلی رو از خود نرانده ای و خواهی راند

و تسلی بخش تمام قلبهای شکست خورده ای

مرا ببخش که از تو این چنین غافل بوده ام

خدا یا عاشق هر عشقی شدم جز تلخی عشق او چیزه دیگری نصیب من نشدو حال دیگر این جزی از تقدیر من شده است

خدا یا مگر نه این که تو مونس دلهلی غریب هستی پس به کمکم بیا تا بتوام شعله های این عشق سرکش را در سینه خاموش کنم

اری این سینه گورستانی از ارزوهای بر باد رفته است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت10:47توسط حسین | |

رفت،...با تلخ ترین خداحافظی رفت

از من خواست منطقی باشم و بهانه ای برای رفتن جور کرد و رفت ،

 می گفت : ما به درد هم نمی خوریم ...براش آرزوی خوشبختی کردم

،برای او و خانواده اش

آری رفت ، رفت تا صداقتش را به عشق پاکش نشان بدهد...

یادش بخیر زمانی که من فقط عشق  پاکش بودم،

رفت تا کاری که من از او خواستم وگفت :

 هرگز نمی توانم را برای عشقش انجام دهد...

هرگز نمی توانم تنها عاشث یک نفر باشم قلب من برای همه جا دارد

یادت هست این سخن توست ...یادت هست؟

 مهم نیست اگه به خاطر نمیاری،

این روزا اینقدر سرت شلوغه که وقت نمی کنی

 خودت رو ، گذشته ات رو حتی برای لحظه ای کوتاه به خاطر آوری....

.مهم نیست رفیق ، مهم نیست

 وقتی چشمات گریه میکرد آرزوم بود که بمیرم..

امروز با تمام وجود بی صدا گریستم،اما تو دیگر رفته بودی،

.رفتی و هرآنچه بود به خاطره ای فروختی و گفتی :

منطقی باش،نه تماسی،نه پیامی،هرگز سراغی از من نگیر،

مثل همیشه سکوت را  پذیرفتم.

او اما آخرین خواسته ات را اجابت کردم.

.رفتی،من نیز میروم...منطقی ام...ولی می روم

تابلو نقاشی خاطراتمان را،که با قلم زیبای احساسم کشیدم،

به آتش میکشم و پروانه وار به دورش میچرخم

.اما هرگز در آتش آن نخواهم سوخت،

زندگی جریان دارد، کوه استوار است ،

 گل سرخ هنوز هم سرخ است ، رهگذران همه می آیند و می روند

 و من زنده ام پس زندگی می کنم ...

اما حالا دیگر آرزوهایم را خود خواهم ساخت، خود و به تنهایی

بدون اینکه به خیال زیبای آرزوهای خوب دیگران بشینم.

احساسم طاقت جدایی نداشت اما تو خواستی منطقی باشم،

ومنطق بی رحم و ناجوانمردانه،همیشه درست حکم میکند،

هرچند حکمش باب میل ما نیست

 ولی من نمیتوانم سد راه خوشبختی تو شوم،

ولی رفیق اون روزا منطقت خیلی منصفانه ترحکم می کرد ...

باشه بازم مهم نیست و امیدوارم به تمام آرزوهایت برسی.

من نیز به ساختن آرزوهایم می پردازم

آرزوهایی که شاید برای همیشه در حد یک فکر  ابلهانه باقی بمانند.

 آرزوهایی که دیگر جرئت پرورش یافتن ندارند،

 آرزوهایم را بدست کشتی غرق شده ی احساسم می سپارم

 تا ناخدای قلب شکست خورده ام باشد ...

.هنوز دارم مینویسم،

برای چه می نویسم؟ برای که مینویسم؟

دیدی آخرش منو گذاشتی  رفتی

از زمین قلبمو برنداشتی و رفتی

دیدی آخرش منو دیونه کردی

واسه رفتن همینو بهونه کردی

دیدی خواستمت ولی منو نخواستی

اینم از بازی های دنیای ماست

دیدی آخرش منو تنها گذاشتی

تشنه رو تو حسرت دریا گذاشتی...

آه یادم نبود،قول داده بودم منطقی باشم....

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت18:11توسط حسین | |

جــدایی اولش قانون نبود

تبصره ای کوچک لای تقویم یک انسان شکست خورده از عشق بود

من نمی دانم ،

تو خواستی تاریخ مرگ کدام گل را

از تقویم آن دوست بد اقبال در بیاری

که چشمت به تبصره افتاد و

میلت کشید که قانونش کنی ...

چه قانون زشتی است ولی این قانون همه جا حاکم است

نمیدانم کدام دادگاه است که گاهی هم رای را به قلب خواهد داد

نه نیست ...

میدانم این قانون همگانی شده  و از دست قانون هم فراری نیست

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت18:6توسط حسین | |

آفتاب دو نیمه می‌شود

نیمی تو

نیمی من

پرنده‌یی خاموش

گلو صاف می‌کند

به هم که می‌رسیم

کلمه‌ها گم می‌شوند

سال‌های رفته را

در آغوش می‌کشیم

زرد و نارنجی

بهار ديروز

در چنگ باد!

مه پوشانده ست

همه چيز را

درخت‌ها

خيابان‌ها

و يادهای مرا. . .

نام تو را نيز!

پچ‌چ می‌کنند

برگ‌های خزانی

زنی

با روياهای رنگينش می‌گذرد!

پوشيده در مه

روزهای پاييزی

رازها و آرزوهای من!

پاييز

عبور زنی

با پيراهن سرخ!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت19:39توسط حسین | |

محرم

محرم از راه رسید

ماه عشق خون و مظلومیت

امسال محرم دلم خیلی پره

پره از دلتنگی و غصه

هر سال که می گذره به جای اینکه با محرم انس بگیرم

دارم دور و دور تر می شم

از خودم و خدای خودم

کودکی هام خیلی عاشق محرم بودم

نه اینکه الان عاشق محرم نیستم

ولی دیگه اون حس و حال و هوا رو برام نداره

چرا ما ادما تا بزرگ میشم

معنویات یادمون میره؟؟؟؟؟

یادمون میره که از کجا اومدیم و به کجا قرار بریم

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت7:4توسط حسین | |

بنام خالق هستی

دلم خیلی گرفته بغضه تویه گلوم راهه نفسم رو بسته

نمی دونم باید چی کار کنم!

با اومدن زمستون دلم هم داره سرد و زمستونی میشه

وقتی قلم رو تویه دستم می گیرمکلی حرف واسه نوشتن دارم

ول همین که شروع به نوشتن می کنم همه حرفا تویه دلم گم میشه

شاید دلیلش اینکه نگفتن بعضی چیز ها خیلی بهتر از گفتن شونه

یعنی اصلا" نمیشه جمله بندیش کرد

پس سوکوت بهترین راه حل برای این مشکله اخه تویه سکوت میشه یه حرفایی رو زد

که شاید تویه هیچ جمله و کلمه ای نمیشه جاش داد

واقعا" که سرنوشته عجیبی دارم وقتی که میشینم و تویه تنهایی هام به اونچه که برام اتفاق افتاده

و یا قراره تویه اینده برام اتفاق بیفته فکر می کنم مغزم صوت میکشه

واقعا" که دنیایه عجیبی یه.

امیدوارم که دل هیچکسی زمستونی نشه

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت21:50توسط حسین | |

سلام به همه دوستان

ببخشید اگه یه مدتی نبودم راستش یه سفر زیارتی رفت بودم مشهد زیارت اقا امام رضا

یه موقع گله نکنیداااااا

اخه از طرف شما هم زیارت کردم خوب دیگه

یه چند تا عکس گل از اطراف حرم اقا امام رضا گرفتم که براتون می زارم شاید به دردتون بخوره

خوشحال می شم اگه سر بهم زدید حتما" نظر یادتون نره

منتظرم

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت20:36توسط حسین | |

نفس هام به شماره افتادن توی دلم اشوبی به پا شده
زندگی کردن برام سخت شده
ضربان قلبم توی دلم بد جوری به رگبار نفس هام بسته شدن.
فکر کنم قلبم می خواد از سینه ام بزنه بیرون.
عشق
چه کلمه ی مقدس و شیرینی
اما افسوس که این شیرینی رو می توان به جامی از زهری کشند تبدیل کرد.
ما داریم از عشق صحبت می کنیم
این روزا با این کلمه هرکسی یه جمله ای می سازه و هر کسی به نحوی باهاش سر و کار داره
یکی عشق ش رو به بازی می گیره و یکی دیگه به دونه عشق ش نمی تونه نفس بکشه
چه اختلاف زیادی بینه این دوتا وجود داره
ولی من فقط به خودم فکر می کنم و اینکه خودم چه تصویری از عشق در ذهنم وجود داره.
و اینکه ایا عشق من هم چه تصویری از عشق من به خودش در ذهنش ترسیم می کنه.

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت11:33توسط حسین | |

نمی دونم چی بنویسم

از کی بگم از کجا بگم از دل کوچیک ادما بگم.

فقط می تونم یه اهی از ته قلبم بکشم اخه دلم خیلی گرفته راهی نداره از درد و قصه داره می باره

زمونه خیلی بی رحمی

زمونه مگه خودت دل نداری؟ 

اخه چرا با قلبه ادما اینجوری بازی میکنی؟

اخه چراااااااااااااااااا؟

این ها سوال هایی هستند که من هیچ وقت هیچ جوابی براشون پیدا نکردم

فقط می تونم منتظر بشینم تا شاید یه روزی ورق برگرده

خیلی سخته به انتظار چیزی بشینی که ................  غیر ممکنه. . . . . . . . .

خوب اگه همین یه خورده امیدم نباشه که دیگه نمیشه زندگی کرد

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت8:13توسط حسین | |

خدا چرا دل منو شکستن

چرا دستای عشق منو به زندگی نبستن

                                              دارم می سوزم

چرا رها کردی میون راهم

می خوام بمیرم ولی بی گناهم

                                            دارم می سوزم

                                             بذار بسوزم

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت12:10توسط حسین | |

می دونم لحظه ی شــوم نبودنم نزدیــکه

امید بده تا ندونم این دنیا چه تاریکه تاریکه

سرنوشت سنگ و منم از جنس شیشه ام

برات مهـــم نبـاشه بعد از تو چـی می شم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت6:33توسط حسین | |

باور کن ذهن من اشفته نیست

                                            ذهن من مجموعه ای از اشفتگی هاست

من نمی تونم این حادثه را تقدیر بنامم

                                                     من نام زندگی بر ان نهادم

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت7:13توسط حسین | |

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

kr2jl6fv7so6y1itrroy.jpg 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت18:25توسط حسین | |

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت0:16توسط حسین | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت8:44توسط حسین | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت1:56توسط حسین | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت1:43توسط حسین | |

من از یک شکست عاشقانه می آیم،بگذارهمه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.  شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس،از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی  تمام وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است. نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیارم.بی ستارم و زرد  با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهای من است.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت18:28توسط حسین | |

     www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws

می نویسم اما اینبار نه از تو                                         بلکه از قلبه شکسته ی خودم

می نویسم اما نه اینبار از چشمای تو                            بلکه از گونه های خیس خودم

می نویسم اما اینبار نه از خنده های تو                          بلکه از فریاد ها بی صدای خودم

می نویسم اما اینبار نه از وجود تو                                 بلکه از وجود بی وجود خودم

می نویسم اما نه اینبار نه از رفتن تو                             بلکه از موندن خودم

می نویسم اما نه اینبار نه از اتش عشق تو                   بلکه از خاکستر شدن خودم

نوشتن چقدر سخته از کی که تمام ارزوهاتو روی سرت اوار می کنه

(فقط خواهش می کنم این شعر رو با ذکر منبع ان کپی برداری کنید چون من این ترانه را فقط مخصوص یک نفر سروده ام)

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت13:42توسط حسین | |

بدون قرعه کشی و مجانی موبایل دریافت کنید هر کی ثبت نام نکنه ضرر می کنه
ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت23:35توسط حسین | |

زمانی است بس دراز ،که تو را می جویم

اما....نیستی

زمانی است طولانی که می خوانمت

اما....نیستی

سنگ صبور تنهایی های من

بگو با من، از آنچه که همواره با هم می خواندیم

تو که می دانی سخنانت،مرا  به نا کجا آباد زنگی می برد 

پس چرا دریغ می کنی از من ؟!

تو که می دانی بدونت به من،چه آرامشی می بخشد

پس چرا می گریزی ؟!

سنگ صبور بهانه های من

بیا با من 

بگو با من از درد های جان خسته ات،که می دانم خسته ای 

خسته از هر چه که می بینی و می شنوی 

تو که نیستی،من می هراسم از تنهایی بی تو 

تو که نیستی،من می لرزم از درون  از هراس نبودنت 

تو که نیستی،من می هراسم از ترس دوریت

مرا دیگربار آشنای خود ساز،ای آشنای دیرین دل من 

بگذار صدایت همواره در من بخواند،برای من

تو که می دانی بی تو بودن،مرا می میراند 

 تو که می دانی بی تو بودن،مرا از درون می خشکاند

ای سنگ صبور وای همدل همیشگی من

دلتنگ بودنت هستم و چشم به راه مهربانیت

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت13:22توسط حسین | |

شب بود و تاریک و من شمعی را برای روشن نگاه داشتن کلبه خیال خویش روشن کرده بودم

و به سوختن شمع در تاریکی شب خیره شده بودم لحظه عجیبی بود

 شمع بی انکه بداند چرا در حال سوختن و اب شدن بود

لحظه به لحظه از روشنایی شمع کاسته می شد و من در حسرت اینکه بدون روشنایی شمع چگونه دفترچه کوچکم را بنویسم

من نمی دانستم به سوختن شمع خیره شوم و یا اینکه احساساتم را درون دفترچه کوچکم به تصویر بکشم لحظه سختی بود

من بر سر دو راهی گیر کرده بودم یا باید به سوختن شمع توجهی نمی کردم و به نوشتن خود ادامه می دادم

و یا باید شمع را خاموش می کردم و از فکر اینکه احساسم را به دفترچه کو چکم منتقل کنم می گذشتم تا کنون این چنین به سوختن شمع توجهی نکرده بودم وقتی به سوختن شمع نگاه می کردم

بغض عجیبی گلویم را می فشرد و قلبم را به اتش می کشید قلبی که پر از غم و غصه بود

سنگینی عجیبی را روی قلبم احساس می کردم ولی چاره ای نبود

شمع برای سوختن و اب شدن در تاریکی اتاق خیال من افریده شده بود پس من بی اختیار سکوت شب را با بغض خود شکستم

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت21:0توسط حسین | |

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد
.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه
.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه
.

گفت: نه خودم جمع مي كنم
.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟


نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته
.

خودم بايد جمعش كنم


بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن
.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو


دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش
......

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده


داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه
.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين


فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟


انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به


دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود
.

گفت و اين بار رفت سمت دريا...................

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت12:32توسط حسین | |

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام !

 

 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي كه آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا كه سبك شوم

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت12:14توسط حسین | |

اون که یه وقتی تنها کس ام بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

ازدرد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه ی عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه هم زبونه

نمی دونستم نا مهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم

از داغ عشق اش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

دلم می خواد تا دوم بیارم

رو درد دوریش مرهم بزارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

با اینکه رفته اما هنوزم

از داغ عشق اش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت0:49توسط حسین | |

چقدر سخته تو چشایی کسیکه تمام عشقت رو ازت  دزدید
وبه جایش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد
زول بزنی و به جایکه لبریز کینه ونفرت شی
حس کنی که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی
که یه بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت لح شده
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه 
اما  مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته گل ارزوهات و تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت اروم زیر لب بگی
گلم من باغچه نو مبارک

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت22:19توسط حسین | |

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحر گاه ورفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای ابی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعرشبانه

خداحافظ ای همنشینه همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای منده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی وای از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهاره همیشه

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت7:4توسط حسین | |

رفیق من سنگ صبور غم ها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از خیلی یا

خیلی دلم گرفته از خیلی یا

نمونده از جوانی یام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جونی

پیر شدم پیر تو ای جونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد وصوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد

سری به تنهایت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد وصوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر بیایی همونجوری که بودی

کمیا رم حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی از من نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت7:3توسط حسین | |

رفتی نصیب من بی کس و غمه

رفتی از تنهایی هر چی بگم کمه

می گفتی تنهام نمی زاری وبری

حالا نصیب من غصه وماتمه

یادت بمونه که توی قلبم

عشق گرمت مونده باقی

رفتی نصیب من بی کس و غمه

رفتی از تنهایی هر چی بگم کمه

بهترین روزای من با رفتن تو رفتن

رفتی وجات خالیه تو خونه ی خیالم

برگرد وپیشم بمون اینجور اتیشم نزن

یادت بمونه که توی قلبم

عشق گرمت مونده باقی

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت7:2توسط حسین | |